زمان پیر...
کودک شد،
آن هنگام که
دلقک از شاخه ای به شاخه دیگر می پرید.
و شاید من برای نه گفتن آفریده نشدم !
و شاید جبر راه فرار خوبیست ...
و شاید دلقک ها متزلزل ترین آدمها هستند !
و شاید ماجرا چیز دیگریست و سرگردانی واژه بهتری برای توهمات ناخواسته من ...
سیصد گام برداشته ام
در انتظار شنیدن کلامی هستم تا با قدرت این کلام
پرشی کنم ،
و شصت گام باقیمانده را در ارتفاعی بالاتر از زمین و با حرکات مارپیچی طی کنم
شاید دلیل خشکی فعلی همین باشد!
اینروزهامایعچسبناکیاطرافراپرکردهاست
بهمینعلتحروفمبهمچسبیدهاند!!
کوله پشتی جادوییم بر دوش
و مارپیچ زمان در پیش
به دنبال چه می گردم؟!

وقتی پروانه گلویش پرواز کرد و رفت
یک لبخند بر روی گردنش حک شد
همانند لبخند شیرین صورتش
محو دو لبخندش بودم که ...
پروانه گلوبندم لرزید!
شب خواب ...
روز هم خواب ...
بیداری کی مرا در آغوش می کشی ؟!
اینجا گاهی بارون میاد
بارون سیاه!
گلو بندم کو ؟!
بازم پرواز کرد ...
در حال مرگم
می دونی مرگ یعنی چی؟!
یعنی نه بهشت و نه جهنم
یعنی برزخ ِ بودن یا نبودن .