تبليغاتX
توهمات فانتزی یک دلقک

زمان پیر...

کودک شد،

آن هنگام که

دلقک از شاخه ای به شاخه دیگر می پرید.

 

نوشته شده توسط ریحون در شنبه بیست و سوم مهر 1390 |
 

و شاید من برای نه گفتن آفریده نشدم !

و شاید جبر راه فرار خوبیست ...

 و شاید دلقک ها متزلزل ترین آدمها هستند !

و شاید ماجرا چیز دیگریست و سرگردانی واژه بهتری برای توهمات ناخواسته من ...

 

نوشته شده توسط ریحون در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390 |

سیصد گام برداشته ام

در انتظار شنیدن کلامی هستم تا با قدرت این کلام

پرشی کنم ،

و شصت گام باقیمانده را  در ارتفاعی بالاتر از زمین و با حرکات مارپیچی طی کنم

شاید دلیل خشکی فعلی همین باشد!

نوشته شده توسط ریحون در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390 |

اینروزهامایعچسبناکیاطرافراپرکردهاست

بهمینعلتحروفمبهمچسبیدهاند!!

نوشته شده توسط ریحون در چهارشنبه پانزدهم تیر 1390 |

کوله پشتی جادوییم بر دوش

و مارپیچ زمان در پیش

به دنبال چه می گردم؟!

نوشته شده توسط ریحون در سه شنبه هفدهم خرداد 1390 |

وقتی پروانه گلویش پرواز کرد و رفت

یک لبخند بر روی گردنش حک شد

همانند لبخند شیرین صورتش

محو دو لبخندش بودم که ...

پروانه گلوبندم لرزید!

نوشته شده توسط ریحون در یکشنبه یکم خرداد 1390 |

شب خواب ...

روز هم خواب ...

بیداری کی مرا در آغوش می کشی ؟!

نوشته شده توسط ریحون در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390 |

اینجا گاهی بارون میاد

بارون سیاه!

گلو بندم کو ؟!

بازم پرواز کرد ...

نوشته شده توسط ریحون در سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390 |

در حال مرگم

می دونی مرگ یعنی چی؟!

یعنی نه بهشت و نه جهنم

یعنی برزخ ِ بودن یا نبودن .

نوشته شده توسط ریحون در سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390 |

در جمع عاقلان می خندیدم ،

زمان شکست...

گریستم ،

جمع دیوانه شد.

نوشته شده توسط ریحون در یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390 |